عـــشـــق بـــی پـــایـــان

سلام بچه ها بعد یه غیبت چند وقته باز امدم با یه داستان عاطفی دیگه خیلی قشنگه برا عذر خواهی از همتون یه بازی انلاین تیرو کمون خیلی زیبا هم براتون اوردم برای ورود روی (تیر و کمان) کلیک کنید برای بازی فقط از ماوس استفاده کنید خیلی بازی قشنگیه امیدوارم خوشتون بیاد   

kia 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.در راه با یک ماشین تصادف کرد وآسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران  زخمهای پیرمرد را  پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "

 

 

منبع:mstory داستان های جذاب و خواندنی

 

ادامه نوشته

دخترک فداکار

سلام دوستان تو این پست یه (فیلتر شکن) براتون گذاشتم که خیلی مفیده و پرسرعته با حجم خیلی کم حتی با دایل اپ هم توی ۳۰ ثانیه دانلود میشه با دانلو بسیار راحت کافیه بعد دانلود فقط روی فایل دانلود شده کلیک کنید

 

همسرم باصدای بلندی کفت : تا کی میخوایسرطان

 سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به

دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

 

 

منبع:mstory داستان های جذاب و خواندنی

 

ادامه نوشته

شقایق

سلام قبل خوندن داستان یه اهنگی که خودم خیلی دوسش دارم و قبلا هم تو پستهای قبل گذاشتمش براتون میزارم به نام ( من بدون تو میمیرم ) با صدای رضا غلامی خیلی خیلی قشنگه یه اهنگ غمگین و زیبا لطفا نظر درباره اهنگ فراموش نشه ممنون میشم کمک بزرگی بهم میکنین.




خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستانی بود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.

منبع:mstory داستان های جذاب و خواندنی

 

ادامه نوشته

مهتاجم به دعا

                                      لطفا برام دعا کنین 


یه چند وقتی نیستم معلوم نیست چند وقت بشه اگه دیر امدم بهتون سر زدم ببخشین 


هیچ  کس ویرانیم را  حس  نکرد وسعت تنهاییم  را حس  نکرد

در  هجوم  لحظه های  بی  کسی  تنها  ماندنم  را حس  نکرد

انکه با آغاز من مأنوس بود لحظه های پایانیم را حس  نکرد

حرفهای از سر دلتنگی

دوست دارم همیشه با منی...


دلم برات تنگ شده….. اما من… من میتونم این دوری رو تحمل کنم…

 

به فاصله ها فکر نمیکنم …… میدونی چرا؟؟ آخه … جای نگاهت رو نگاهم مونده ….

 

هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم…. رد احساست روی دلم جا مونده …

 

میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم ….. چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن….

 

حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره! خودت

 

میدونی…. میدونی که همیشه با منی …. میدونی که تو ، توی لحظه لحظه های من جاری

 

هستی…. آخه تو ، توی قلب منی… آره ! تو قلب من….

 

برای همینه که همیشه با منی… برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی… برای

 

همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم… آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه… هر وقت حس

 

میکنم دیگه طاقت ندارم…. دیگه نمیتونم تحمل کنم… دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس

 

عمیق میکشم…. دستامو که بو میکنم مست میشم… مست از عطرت !!

 

صدای مهربونت رو میشنوم … و آخر همه ی اینها به یه چیز میرسم…..!

 

به عشق و به تو….. آره… به تو !! اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه… اونوقت تو رو نزدیکتر از

 

همیشه حس میکنم…. اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش

 

دارم..  به این تنهایی دل بستم… حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست… پر از یاد عشقه..

 

پر از اشکهای گرم عاشقونه !!


چه زيباست

               بخاطر تو زيستن
                                     چه تلخ و غم انگيز است
دور از تو بودن
                  ايكاش ميدانستي بدون تو 
                                                     زندگي چه ناشكيباست


جانم فدای لب تشنه ات حسین جانم

یک اهنگ عزاداری برای امام حسین (ع) خیلی قشنگه از حاج جواد

 

 

کاش میفهمیدی دوست دارم

چقد سخته یکی رو دوست داشته باشی ولی درکت نکنه و براش مهم نباشی 


يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام 
سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ... 
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟ 
كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟ 
چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟ 
چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟ 
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟ 
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم 
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند 
براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم 
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود 
براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم 
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد 
چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟ 
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام 
اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن 
اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد 
اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد 
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است.

چقد سخته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست دارم بی دلیل

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم

هستی ؟

 پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم 

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی

بگویی عاشقم هستی ؟!!!! 

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم 

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به

راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را

بکنی !!!! 

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم 

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی

پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت

کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟

می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای

دوست داشتنت ندارم 

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم

 

حرفهای یک دل عاشق

 

     بیا در کوچه باغ شهراحساس        شکست لاله راجدی بگیریم 

  اگر  نیلوفری  دیدیم   زخمی       برای قلب پردردش  بمیریم

         بیا درکوچه های تنگ  غربت         برای هر غریبی سایه باشیم

           بیا هرشب کنارنور یک شمع         به فکر پیچک همسایه باشیم

       بیا ما نیز  مثل  روح   باران       به روی یک رز تنها  بباریم

         بیادرباغ بی روح  دلی   سرد        کمی  رویای  نیلوفر بکاریم

            بیا در یک شب آرام   مهتاب        کمی هم صحبت یک یاس باشیم

           اگر صدبار قلبی را شکستیم         بیا  یک  بار با احساس  باشیم 


فقط یه کلمه دوستت دارم

سلام به همه دوستای گلم تو یه جمله از همتون معذرت میخوام بخاطر این تأخیری که داشتم امیدوارم از این اپ خوشتون بیاد .

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ...
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

دو روز دیگه تولدمه

سلام  دوستای گلم خوبین امروز تولد22 سالگیمه ازتون میخوام هرکدموتون یه نظر برام بزارین ممنون میخوام نظرهارو با اسم وبلاگتون بزارم تو وبم بعد بهترینشو با یه نظر سنجی انتخاب کنم مرسی از همتون دستتون رو سمیمانه میفشارم و به قول رامین نیرمی میستایم

 

            


 

بابا دوست دارم


مردی دیروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.

پسر:سلام بابایی ! یك سئوال از شما بپرسم ؟

پدر:- بله حتماً.چه سئوالی؟

- بابا ! شما برای هرساعت كار چقد پول می گیرید؟

پدر: با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی نداره. چرا چنین سئوالی میكنی؟

پسر:- فقط میخوام بدونم بابایی........

پدر:- اگر فقط میخای بدونی ‚ بسیار خوب می گم : 2000 تومن

پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : بابایی میشه ۴00 تومن به من قرض بدی ؟

پدر عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت كارمی كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در رو بست.

پدر نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می ده فقط برای گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی كنه؟

بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند وخشن رفتار كرده است. شاید واقعآ چیزی بوده كه  برای خریدنش به ۴00 تومن نیازداشته است.به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

پدر:- خوابی پسرم ؟

پسر:- نه بابا ، بیدالم.

پدر:- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این ۴00 تومن  كه خواسته بودی.

پسر كوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : مچكرم باباجونی ! بعد دستش را زیر بالشش بردو از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.

پدر وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول كردی؟

پسر كوچولو پاسخ داد:
برای اینكه پولم كافی نبود ‚ ولی من حالا ۲۰00 تومن دارم. آیا

می تونم یك ساعت از كار شما رو بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم بابایی...؟؟؟؟!!!!!